* مامان که از کربلا برگردد با خودش یک عالمه نور می آورد و خانه روشن می شود. هنوز نیامدند برکتش دارد می رسد. چقدر دلم برای بابا تنگ شده. برای سکوتش که هیچ چیز به من نمی گوید. برای نان خریدن های صبحش. برای گله اش از گرانی میوه. چقدر دلم برای بوی رنگی که می دهد تنگ شده. برای دستهای بزرگش که خیلی خسته اند. برای فریادهایش وقتی رامین با الیاس دعوا می کنند. چقدر خانه بدون مامان و بابا بی روح است. از کربلا که بیایند یک عالمه نور می آورند خانه...
* فقط یک لحظه کوچک، یکی از اصولم را فراموش کردم. فقط یک لحظه کوچولو فراموشم شد. آخ از این لحظه کوچک که فراموشم شد...
* آدم عجیبی؟! نه نیست. خیلی معمولی اتفاقا. جالب است که در گذشته آنقدر بوده ولی من ندیدمش. ولی بوده!
* خرابش کردی. زندگی ام را می گویم. هر چه می کشم از دست توست. از دست تو که بی موقع زندگی ام را خراب کردی. از دست تو...اَه.. حقش بود که زودتر کله ات به سنگ می خورد...
* اسمش بن بست نیست. البته شبیه بن بست است. ولی بن بست نیست. دیوارش کوتاه تر است. آنقدر کوتاه که می توانم از رویش بپرم. می پرم. پاهایم آنقدر دراز است که بتواند یک پرش را تحمل کند و قلبم آنقدر قدرت که خون را به همه جا برساند و ریه هایم آنقدر اکسیژن دارد که...
* یک مکان خیلی ساده با حدود 50 متر جا و یک شبه بالکن بسیار دل انگیز. موکت آبی. پله های باریک. میزهای قهوه ای. دیوار خالی. لامپ های ساده. مهتابی های کوچک. یخچال نیم فوت!.کتابخانه شیشه ای.بدون آینه. بدون گل.با خطوط ADSL. و پر از سکوت...
* به چیزهایی که ازشان می ترسم فکر کردم. من از آدم های مرموزی که هیچ چیز را نمی شود از رفتارشان خواند می ترسم. من از آدم هایی که از دیوار خانه بالا بیایند می ترسم... من از عقرب، مار و هر آنچه که نیش بزند می ترسم... من از آدمی که سعی کند من را اغوا کند می ترسم... من از عشق می ترسم... من از اینکه زندگی ام خراب شود می ترسم... خیلی چیزها هستند که من ازشان می ترسم...
* صفحه کاغذی سپید روی میز می گذارم و منتظر می مانم تا کلماتی که توسط روشنایی جلب شده اند بیایند و روی آن بشینند... (کریستین بوبن)
* من شبیه عروسکی هستم که جذاب است. انرژی می دهد. بازی را دوست دارد. از بودن با او لذت می برند ولی چون عروسک است او را رها می کنند. طفلی عروسکم که این چنین تنهاست...
* روحم را در ملافه سفیدی می پیچم تا سردم نشود..
* کوچکم؟ قبول. ناتوانم؟ قبول. گاهی اوقات جو مرا می گیرد؟ آن هم قبول. جاهای پایم کوتاه است؟ قبول. اسم تو کنار کارهایم کم رنگ است قبول. سینه مالامال درد است قبول!
* پردیس اسم دختر کوچکی است که خیال می کنم موهایش باید لخت باشد و بور. با چشمان سیاه . کمی لاغر و رنگ پریده. صورتش مهتابی است به گمانم..
* من کجایم؟ آدم های دور و برم کجایند؟ من چه چیزی را دوست دارم؟ من کجا می روم؟ من چه جوری راه می روم؟ من اینطوریم؟ من آنطوری ام؟ من مادرم؟ من فرزندم؟ من دوستم؟ من نوشابه ام؟ من..
* نشانه ها. می ترسم گم بشوند. می ترسم مثل 3 سال پیش اشتباهی بخوانمشان. می خواهم ندیده بگیرمشان اما نمی شود. می خواهم سعی کنم به این نشانه ها بدون توجه باشم اما نمی شود. می خواهم نبینمشان اما نمی شود. می شود واضح تر باشند که من بفهممشان. خدایا دارم له می شوم...
* ورزش خوب است. ورزش برای سلامتی خیلی خوب است. ورزش برای نشاط و تندرستی خیلی خوب است. کلا ورزش چیز خوبی است.کار من از اینها گذشته. بگذار بپوسم... نشاط به چه درد می خورد؟ تندرستی به چه؟
+
19:26  || بهنوش مشتاق
|
* دلم مي خواهد يك نامه عاشقانه بنويسم و بگويم كه چقدر دوست دارم كه اين اتفاق
بيفتد و بعد يك اتفاق تازه تر بيفتد و اگر بشود دنباله اش هم اين اتفاق بيفتد. اما
هر چقدر كه فكر مي كنم مي بينم من تا به حال نامه عاشقانه ننوشتم. هيچ اتفاق تازه
اي هم نمي افتد...
* اين را از من
مي خواهد. من كلمه ها توي ذهنم مي چرخد. رفيق است و نمي توانم بگويمش نه! رفيق است
و از من خواسته است. مهم نيست آزمايشگاه هايم مانده، مهم نيست محورهاي گزارش فردا
را نبستم. مهم نيست جلسه دارم. مهم نيست كلاس PHP
دارم. مهم نيست مامان دوست دارد من نهار خانه باشم. مهم نيست من يك هفته است دست
به سياه و سفيد نزدم. مهم نيست من خستم! رفيق است و به من احتياج دارم. خودش گفت.
جلسه را ول مي كنم. براي استاد پروژه آسمان و ريسمان نمي بندم. يك عالمه پول تاكسي
مي دهم. از اين طرف شهر مي روم آن طرف شهر. مي رسم نزديك رفيق. رفيق آرام مي شود.
من هم ارام مي شوم...
* برق ها مي رود.
ويندوز بالا نمي آيد. DVD ليناكس گم ميشود. CD
ويندوز boot نمي شود. پروژه فردا هيچ وقت كامل نمي شود. تمام كاغذ
هايم در يك سطل آشغال در يك خيابان با كلاس است. مي پرسد چرا؟ جواب هايم را قورت
مي دهم! ميخورمشان. هضمشان مي كنم. Query هايم وارد مرحله
بازيافت مي شود. من هيچ ندارم كه بروم به استاد نشان بدهم كه بگويم اين تلاشم است.
تلاشم دارد در بازيافت خانه خمير مي شود. مي گويد: نمي توانيد به كسي بگوييد كه
اين كار را برايم انجام بدهيد؟ مي گويم: نه! اگر كار را دوست داشتم. اگر دلم مي
خواست كه اين پروژه تمام شود. اگر...
* خودم يك جا
نشستم و دارم به خودم كه چند قدم جلوتر راه مي رود نگاه مي كنم. خودم مانتويم را
صاف مي كنم و دارم به خودم كه چند قدم جلوتر دارد دلبري مي كند نگاه مي كنم. خودم
دارم تلاش مي كنم كه به آن خودم كه چند قدم جلوتر از من راه مي رود بگويم كه
اشتباه مي كند... خودم... من .... سردرگمي... اشتباه.... تا صبح خوابم نمي برد...
* دلم دارد مي
تركد. شبيه بغض كه بايد بتركد. دلم امشب يك جوري شده. انگار دوباره هوايي شده و
كمي سر به هوا! دارد مي تركد. روحم خسته است. پاهايم خسته تر. چشمانم خسته تر از
هر دو. روي پله هاي حياط نشستم و دمپايي هايم را هي تكان تكان مي دهم. دارم سعي مي
كنم كه منظور واقعي ام را نشان دهم. موفق نمي شوم. من امشب بي نهايت خسته ام...
* سحر بلند مي
شوم. پاهايم را دنبالم مي كشانم كه برسد به پشت ميز تا دو لقمه غذا بخورم كه فردا
اول رجب را روزه بگيرم. مامان دعوايم مي كند، يك عالمه به سرم سركوفت مي زند كه من
چرا مي خواهم با اين حالم روزه بگيرم. اما من مي خواهم روزه بگيرم اين اول رجب
را...
* ساعت شش و نيم
بلند مي شوم كه بروم سر كاري كه دارم. نمي توانم تكان بخورم. يك كم ديگر هم دراز
مي كشم. بلند مي شوم. مي روم سر كاري كه دارم. بعد بايد گزارش بگيرم. بعد بايد
تنظيمش كنم. بعدش بايد سيستم را درست كنم. DVD ليناكس هم گم شده
...من مي خواستم امروز را فقط يك خورده بخوابم...
* آدم ها از دست
من ناراحت مي شوند. من قصد ندارم ناراحتشان كنم. اما زبانم كمي نيش دارد و
ناراحتشان مي كند. قول داده ام خودم را را كه ناراحتشان نكنم اما ناراحت مي شوند.
اگر كمي دختر خوبي مي بودم. اگر كمي دلم بزرگ تر مي بود. اگر اينقدر ....
+
10:19  || بهنوش مشتاق
|
* مي آيند، مي روند، مي نويسند، رد مي شوند، نگاهي هم نمي كنند، طعنه مي زنند، لبخند مي زنند، گريه مي كنند، دوستت دارند، دوستشان دارم، دلم برايشان تنگ مي شود...
* باشگاه ورزشی شروع می شود. فرم ثبت نام یک عالمه فیلد دارد. "شغل: بیکار!" من ديگر دانشجو نيستم. من حالا آزادم ، از چي.... از درس.... از امتحان؟
* ساختمان يك، ساختمان دو، ساختمان سه، من... راهرو... كلاس ها... آزمايشگاه ها... من... تو....رفيق...مدیرگروه....من...تریا...عادله....زهرا....زکیه....نظریه زبانها و ماشین .... آمنه.... غزاله.... تقلب.... مهندس کامل...پروژه....تو...يادت كه هست؟
* لعنتي... دلم تنگ مي شود... مگر كوري؟
* انجمن... صدیقه... مسئولیت... عقاید نئو کانتی... بُُرد... اردو های فرهنگی(!)... دعوا... لجبازی... خودخواهی... من... کامپایلر... رفیق... نمایشگاه اله سیت... من ... پاساژ خوشبختی... رفیق... وانت سفید... رقص نور... شیرینی... مدیرگروه... جشن دختران... امنیت... اساسنامه... موجود مرموز... گریه... رفیق... من... همراه شو عزیز... کین درد مشترک... هرگز جداجدا درمان نمی شود...تنها نمان به درد... همراه شو... تریبون آزاد... خداحافظ همین حالا...
* عقده... الگوریتم... سردبیر.... مدیرمسئول... مقام دوم... نمایشگاه تهران... طرح جلد... آچار فرانسه... تبلیغ... روح... داغون!
* گريه مي كنم، نمي دانم چرا؟ چون دلم براي دانشگاه تنگ مي شود؟ چون كوچكم دلتنگش مي شوم؟
* رفيق "بيوتن" كادو مي دهد، مامان برايم " آيه الكرسي" مي خواند،رضا اس ام اس مي زند كه... رامين شوخي مي كند، الياس مي گويد خوش به حالت...
* هيچ نمي گويد: چه خبر از حالت؟ بالت؟ روحت؟ آن فكر لعنتي ات؟
* در هم و برهم دلم مي خواهد بنويسم. برايم مهم نيست كه ته اين خط چه مي شود يا بالايش چه شده است . دلم فقط مي خواهد كه بنويسم... بنويسم و بگويم كه ....
دیوانگانی هستند،
خیل عظیم دیوانگانی که
هیچ چیز هرگز نخواهد توانست
تب با شکوه عشق را از چشمانشان بزداید...
+
13:57  || بهنوش مشتاق
|
* بگذار خيالت را راحت كنم:
بغض نيست، عشق نيست،
عاطفه نيست، قلب نيست، عقده نيست، اسمان و ريسمان نيست، جان نيست، زندگي نيست،
سوژه نيست، مجله نيست، آمار و احتمالات مهندسي نيست، اس ام اس نيست، روح نيست، ...
* بگذار خيال خودم را راحت كنم:
بغض است، عشق نيست، قلب
است، عقده نيست، آسمان و ريسمان است، جان نيست، زندگي است، مجله نيست، آمار و
احتمالات مهندسي است، اس ام اس نيست، روح است...
* كار آموزي كه تمام شود، مي شوم خانم مهندسي كه بلد است يك "وب سِرور
ليناكس" راه بيندازد و كمي در اين مورد صحبت كند و شايد رزومه كاري اش را
بالا ببرد.
پروژه ي فازغ التحصيلي
ام كه تمام شود تبديل مي شوم به خانم مهندسي كه بلد است يك برنامه با PHP بنويسد و اس ام اس را به آن وصل كند...
اين ترم كه درسم تمام شود،
تبديل مي شوم به خانم مهندسي كه 144 واحد را گذرانده است و هويتش را درسهاي 4 ساله
اش تعيين كرده است و شده است: خانم مهندس!!! ( به به ...)
* درسم كه تمام شود غدغن مي كنم اين
رسم مسخره را كه ...
+
23:13  || بهنوش مشتاق
|